تبليغاتX
سرای عشق
هرگز عشق را گدايي نکنيد زيرا هيچگاه چيز با ارزشي به گدا داده نمي شود ...... !!!!


 

به او نگو دوستت دارم براش بنويس دوستت دارم آخه ميدوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد ميبرن ولي يه نوشته به اين سادگي ها پاک شدني نيست گرچه پاک کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تر است ولي تو بنويس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:3  توسط محمد | 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:58  توسط محمد | 

توی بغل کسی
که دردش عین خودت باشد
هیچ تسکینی برات نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:5  توسط محمد | 

مرا اينگونه باور کن..

کمي تنها ،

کمي بي کس ،

کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ،

خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

که شايد هم به جرم آن ،

. غريبي و جدايي هست..؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:49  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:13  توسط محمد | 

 خدایا به هر که دوست میداری بیاموز ، که عشق از زندگی کردن بهتر است 

      و به هر که دوست تر میداری ، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:13  توسط محمد | 

 


خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:6  توسط محمد | 

 دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط محمد | 

 

خواب دیدم كه شبی رهگذری می آید.... شب

دلتنگ مرا سر زده می آراید.... می رسد تا كه پس

از این همه دلتنگی ها ....گره ازبغض غزل های ترم

بگشاید.... این همه شور كه در ذهن غزل های من

 است .... بوی یاسی ست كه از هرم تنش

می آید ....غزلم نذر نگاهت مددی كن؛ چندیست .... مرگ

 دارد تن خود را به تنم می ساید ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:9  توسط محمد | 

             

حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه  منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن  شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي

          

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:41  توسط محمد | 

 

پرسيد:

 به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:38  توسط محمد | 

من عاشق ندونستم که قفس ساختنيه

ندونستم که قمار عشق گاهی باختنيه

من عاشق به هوای عاشقی پر کشيدم

ندونستم که پر عاشقی هم سوختنيه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:31  توسط محمد | 

 روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند . همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند . ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند.  گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند.  آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند.  عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند.  خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد.  عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد....

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط محمد | 

    تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست

     فرو افتادن در عشق .

( آلبرت انيشتين)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:46  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 1:44  توسط محمد | 

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:58  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:6  توسط محمد | 

lov  

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:54  توسط محمد |